امروز اولین روز از دههی چهارم زندگیم بود. خود افزایش سن برام نگرانی نداره و کاملاً نسبت به سنم و عمری که گذشته حس معمولی و راحتی دارم. البته که این روزها سرشار از حسهای متنوعی هستم. عمیقترین حسی که تجربه میکنم حس تنهایی هست. قبل از این روزهای تنهایی به طرز عجیبی اتفاقات دردناکی رو تجربه کردم. چندین روزه که تنها زندگی میکنم و آشنایی رو نمیبینم. فکر کنم هیچ کسی توی دنیا نمیدونه من کجام. شاید محدودهها رو همکارانم بدونند ولی این که روزها و شبها دقیقاً کجا هستم یا این که من رو چه طوری میشه دید رو فکر نکنم کسی بدونه. وقتی میرم توالت درش رو نمیبندم که نکنه دستگیرهی پشتی بیافته و ت...
یک بازهای از زندگیم بود که نمیدونم برچه مبنائی به این نتیجه رسیدم که به جای انجام کارها در بازهی زمانی، کارها رو بر اساس یک معیار دیگه انجام بدم. مثلاً به جای انجام روزانه نیم ساعت ورزش، ده تا شنا، ۳۰ تا دراز نشست و ... انجام بدم. یا به جای مطالعه روزانه یک ربع ساعت انگلیسی، ده کلمه یا جمله انگلیسی یا یک صفحه انگلیسی بخونم. تصمیم گرفته بودم که به زمان کمتر اهمیت بدم و بیشتر به انجام یک مقدار یا تعداد کار توجه کنم! آیا موفق شدم؟ تا حدودی بله! البته علت موفقیت نسبیش این نبود که من راه درست رو پیدا کردم، بلکه علتش بیشتر این بود که میخواستم ثابت کنم ایدهی من درسته! بخاظر همین از این ر...