غولی که بی‌خود نبود

1 شهریور 1398 - آزاد

غول چراغ جادو که اومد نذاشت که آرزو بکنیم؛ انگار خودش می‌دونست دردمون چیه. پرسید می‌خوای بهت خودت رو هدیه بدم که بری عشق کنی؟ گفتیم یعنی چی؟ خودمون رو بهمون بدی چی می‌شه؟ گفت تو هم که گاوی. همه آرزوشونه خودشون رو داشته باشند؛ اونوقت تو حتی نمی‌دونی چی می‌شه؟ گفتیم خودت گاوی مرتیکه‌ی غول. خب نمی‌دونیم دیگه. توضیح داد که اگه خودت رو داشته باشی، اونوقت نمی‌ترسی؛ اون وقت اونی هستی که هستی. اگه شادی یا غم داری برای حرف دیگرون دو رویی نمی‌کنی. اگه عاشقی برای جفای یار فارغ نمی‌شی. اونی هستی که هستی حتی اگه خر باشی. گفتیم خر باباته؛ هدیه‌م رو بده. و ما دیگه بی‌خود نبودیم؛ نه غول و نه من.

برچسب‌ها: