سایه

21 خرداد 1398 - آزاد

پوستمون داشت زیر آفتاب می‌سوخت. خورشید همونقدر که زندگی بخشه، بی‌ رحم و سوزانه. میخ شده بودیم به زمین و از خورشید راه فراری نبود. شاید چیز زیادی یادمون نباشه ولی یادمونه که این درخته که امروز دیدیم همون درختی بود که اون روز توی کویر داشت قدم می‌زد و رد می‌شد؛ همونی بود که ایستاد بالای سرمون. امروز بهش گفتم تو همونی؟ گفت آره. گفتم دمت گرم. کاش همیشه باشی. گفت هستم. گفتم یعنی دیگه نمی‌سوزم؟ گفت اگه به منه که به احتمال ۹۹ درصد هستم. من همیشه توی کویر قدم می‌زنم و سایه‌م مال تو. گفتم دمت گرم. بودنت نجاته. ولی یادم بود اون یه درصد رو؛ اون یه درصد لعنتی که ممکنه نباشه چقدر می‌تونه سوزناک باشه. یادمه طعم سوختن رو. می‌ترسم از اون یه درصد که اونقدر عظیمه که می‌تونه بسوزونتم.

برچسب‌ها: